غلامرضا عاليمهر، پدر شهيد ميلاد عاليمهر، از زندگي پسرش روايت ميکند؛ پسري که تولدش در روزهاي جنگ بود و شهادتش در اوج ايمان و خدمت، نشان از تقدير ويژهاي داشت. از نخستين لحظهها، زندگي ميلاد با صبر، ايمان، مسئوليت و تلاش براي ديگران گره خورده بود.
به گزارش خبرگزاری زنان ایران - من، غلامرضا عاليمهر، پدر ميلاد، روايتگر قصه پسري هستم که زندگياش از دل آتش آغاز شد و پايانش به آسمان رسيد.
ميلاد در ?? خرداد ????، دو ماه زودتر از موعد، در بيمارستان معتضدي کرمانشاه به دنيا آمد. ترس مادرش از بمبارانهاي نزديک خانه در خيابان نقليه، درد زايمان را زودتر آغاز کرد. هنوز آژير خطر خاموش نشده بود که او را به بيمارستان رسانديم. آن شب، ميان صداي انفجار و گريه، تنها پناه من دعا بود.
سحرگاهان، همزمان با اذان صبح، فرزندم پا به دنيا گذاشت؛ نوزادي نحيف که چند روزي در دستگاه ماند. وقتي گفتند شايد زنده نماند، به مادرم گفتم جان او مهمتر است، اما دلم هزار تکه شد. خدا مهربانتر از اندوه ما بود. ميلاد ماند؛ ضعيف، کوچک، اما با ارادهاي شگفتانگيز. چند روز بعد نامش را «ميلاد» گذاشتم؛ تولدي دوباره نه فقط براي او، که براي دل ما.
src='/Attachments/Photo/2026/20260208/i943281.jpg' align='' class='inlinePhoto' style='margin-top:10px; margin-bottom:10px; margin-right:10px; margin-left:10px;height:524px; width:700px; ' />.
ميلاد آرامآرام بزرگ شد؛ زودتر از همسالانش راه رفت و حرف زد. کودکياش در کوچههاي خيابان نقليه گذشت. روز اول مدرسه، در حالي که کودکان ديگر گريه ميکردند، خندان گفت: «نگران نباشيد، خودم ميروم سر کلاس.»
زندگي او را زود به امتحانهاي بزرگ کشاند. زماني که به دليل مأموريت نظامي من به مناطق مرزي منتقل شدم، ميلاد هنوز نوجوان بود، اما ستون خانه شد. روز خداحافظي، با دوچرخه دنبالم آمد، بغلم کرد و گفت: «بابا، نگران نباش، من هستم. مواظب مامان و خواهرم هستم.»
در سالهايي که دور بودم، او مردانه بار زندگي را بر دوش کشيد. مادرش ميگفت: «ميلاد بهتر از خودت خانه را اداره ميکند.» اين روح مسئوليتپذير در تمام مراحل زندگياش جاري بود؛ در درس، خدمت و ايمان.
![]()
تحصيل براي ميلاد تنها مدرک گرفتن نبود؛ راه شناخت بود. پس از دريافت ديپلم در سال ????، وارد دانشگاه خلباني نيروي هوايي سپاه شد و سپس در رشته هوافضا ادامه تحصيل داد. او همچنين تحصيلات خود را در حقوق، فناوري اطلاعات و کارشناسيارشد سوانح هوايي ادامه داد. هيچ روزي را بيدانش، بيتمرين و بيهدف نميگذرانَد.
ميلاد عاشق خدمت بود. در مأموريتها، مانورها و عملياتهاي هوافضا حضور فعال داشت. با آغاز جنگ دوازدهروزه، حتي در روز تولدش نتوانست در خانه بماند. شهادت فرماندهان، دلش را بيتاب کرده بود.
صبح عيد سعيد غدير، شنبه ?? خرداد ????، ساعت ?:??، از من و مادرش خداحافظي کرد. آرام، مصمم و نوراني. تنها نگرانياش فرزند هفتسالهاش علي بود. شب قبل خواب شهادتش را ديده بود.
ساعت ??:?? همان روز، در پادگان امام حسن (ع) کرمانشاه، بر اثر بمباران هوايي دشمن، ميلاد پر کشيد؛ در روز غدير، آستانه محرم، و به دست شقيترين دشمنان انسانيت.
ميلاد، عليگونه زندگي کرد: نماز اول وقت، وضو دائمي، سادهزيستي، ورزشکار، مربي جودو، کوهنورد، عاشق طبيعت، دستگير نيازمندان، اهل نذر و اشک محرم، و بيادعا در کار خير. شهادتش، مزد يک عمر پاکي بود.
پس از رفتنش، فهميدم چرا دل اينهمه آدم شکست. بزرگترهاي فاميل ميگفتند: «ميلاد تنها کسي بود که حال ما را ميپرسيد.» او فرشتهاي بود که خداوند براي مدتي کوتاه به ما سپرده بود.
انتهاي پيام/*