روايت اکرم دسترنجي از زنان پشتيبان دوران دفاع مقدس در تبريز؛
روايت زني از تبريز که لباس رزمندگان را با روشنيِ ضدهوايي دوخت
اکرم دسترنجي از زنان فعال دوران دفاع مقدس، از شبهايي ميگويد که در تاريکيِ اهواز، نور ضدهواييها چراغ کارشان شد؛ زناني که در مسجد لباسهاي رزمندگان را ميدوختند، خونِ شهدا را از پارچهها ميشستند و دلهايشان را با دعاي کميل روشن نگاه ميداشتند.
1404/10/08 - 07:52
تاریخ و ساعت خبر:
151248
کد خبر:
به گزارش خبرگزاری زنان ایران - از آذربايجان شرقي، *اکرم دسترنجي* از زنان فعال و پشتيبان دوران دفاع مقدس در گفتوگويي به بيان گوشهاي از فعاليتهاي خود و ديگر زنان در روزهاي حماسه و ايثار پرداخت.
او با اشاره به نقش زنان در پشتيباني از رزمندگان در مساجد گفت:
«زمان جنگ همراه با ديگر بانوان در تهيه و جمعآوري کمکهاي مردمي فعاليت ميکرديم. چون کارم خياطي بود، وظيفه دوخت لباس رزمندگان را برعهده داشتم. يکبار پارچه آوردند تا لباس زير رزمندگان را بدوزيم، اما چند نفر از زنان اعتراض کردند که مسجد جاي چنين کاري نيست. من گفتم تا شما نمازتان را بخوانيد، ما کارمان را تمام ميکنيم؛ اين لباسها هم براي رزمندگان لازم است.»
دسترنجي افزود:
«خانه ما تازهساز و نزديک مسجد "حاجاللهيار" بود و براي پرداخت قرض خانه تا صبح کار ميکردم. صبح تا شب هم در مسجد به ستاد پشتيباني کمک ميکردم. چون فرزندي نداشتم، تمام ساعات روز را در مسجد ميگذراندم و لباس رزمندگان را ميدوختم. مادرم هم با بقيه خانمها لباسها را اتو ميزد و دکمه ميدوخت.»
اين بانوي فعال دوران دفاع مقدس ادامه داد: «در سال ???? به همراه پدر، مادر، همسر و چند نفر ديگر به اهواز رفتيم تا آنجا نيز در کارهاي پشتيباني کمک کنيم. ملافهها و لباسهايي را که براي شستوشو داده بودند تميز و آماده ميکرديم، بستهبندي انجام ميداديم و براي رزمندگان غذا ميپختيم. يک شب که عمليات در جريان بود و برقها قطع شده بود، ضدهواييها چنان آسمان را روشن کرده بودند که از همان نور براي شستن ملافهها استفاده کرديم.»
دسترنجي با يادآوري خاطرهاي تلخ از اهواز گفت: «يکي از بانوان تهراني از ما خواست به "چايخانه" شهيد علمالهدي سري بزنيم. وقتي به آنجا رفتيم، ديديم نزديک به ??? دست لباس شهدا را از روز قبل خيس کردهاند. ما آنها را با برس در حوضها شستيم. آنقدر خون از حوضها جاري بود که دل آدم ميسوخت. به اين کار "خونشويي" ميگفتند. آن روز نه ناهار خورديم و نه شام، فقط گريه ميکرديم تا جايي که مسئول پايگاه گفت اينها را از اينجا ببريد، از حال ميروند.»
او درباره فعاليتهاي آن مرکز افزود: «چايخانه اهواز يا همان انبار شهيد علمالهدي را مادر شهيد علمالهدي راهاندازي کرده بود. در آنجا خانمها علاوه بر شستوشوي لباس و ملافه، به تعمير برانکارد، چادر، کيسهخواب و چراغهاي گرمايي ميپرداختند تا دوباره به جبهه ارسال شوند.»
اکرم دسترنجي با اشاره به لحظات معنوي در کنار رزمندگان ادامه داد: «شبهاي جمعه در دعاي کميل لشکر عاشورا شرکت ميکرديم. شبي حاج بيوک آسايش به رزمندگان گفت فردا که به عمليات ميرويد، قرآن بياوريد تا مادران شما را از زير آن رد کنند. پس از مراسم، عدهاي وصيتنامه مينوشتند، برخي دعا ميخواندند و تعدادي حنا ميگذاشتند. آن شب لباس شهيد خليل فاتح، نوجوان ?? ساله را شستم تا فردا بپوشد. هنگام رفتن به عمليات گفت براي مادرم نامه نوشتهام و در آن از مهرباني شما گفتهام. او و شهيد تيزچنگ، که از محله ما بودند، هر دو در همان عمليات به شهادت رسيدند.»
وي درباره بازگشت از اهواز گفت: «بعد از يک ماه فعاليت، بهدليل گرماي زياد، مسئول خواهران از ما خواست به تبريز بازگرديم و کارهاي پشتيباني را از آنجا انجام دهيم. در راه بازگشت با قطار، خمپارهاي به کوپه ما اصابت کرد و تکهاي از شيشه به دهان پدرم خورد. پس از بازگشت نزد آيتالله ملکوتي، امامجمعه وقت تبريز رفتيم و ايشان دستور دادند وسايل لازم را از انبار ستاد تحويل گرفته و براي جبههها آماده کنيم.»
او در پايان گفت: «از آن زمان تا پايان جنگ کار ما در همان مسجد ادامه داشت: جمعآوري، تهيه، بستهبندي و ارسال کمکهاي مردمي به جبهه. پس از جنگ نيز با همکاري خواهران، در تهيه جهيزيه نوعروسان و سيسموني براي خانوادههاي نيازمند با خيريه نوبر و کميته امداد همکاري دارم.»
انتهاي پيام/*

بازگشت به ابتدای صفحه